سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
روز معلم مبارک باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شنبه دوم اردیبهشت 1391
غلامعلی(امیر)صالحی
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
آنطور که ازظاهر این غزل برمی آید این یک غزل نه بیتی بوده که در بیت نهم با تخلص حافظ پایان یافته اما بعد شاعر با اضافه نمودن یک بیت وسط و سه بیت آخر مدیحه، به شاه یزدآن زمان تقدیم نموده است. ظاهر معنی بیت اول یعنی: ای محبوب من ای کسی که ماه هم روشنائیش را ازصورت رخشان تو گرفته است و ای معشوقی که عرض و آبروی خوبان زیباروی هم از زیبائی جلوه گودی چانه توست. این بیت گرچه می تواند هم عاشقانه معنی شود و هم عارفانه اما بار عرفانی آن بیشتر است زیرا اغراق موجود دربیت برای معنی عاشقانه غیر ممکن است اما برای معنی عرفانی اغراق نیست بلکه عین حقیقت است. یعنی: ای جانانی که تو زیبای مطلق و منبع همه ی زیبائیها هستی و زیبائی هرکسی جلوه کوچکی اززیبائی بی نهایت تواست(برای احترام و برای رعایت قافیه وردیف در این بیت شما گفته شده است)
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید ، چیست فرمان شما
یعنی جان من همیشه مشتاق دیدار تو بوده است و بدیدار نائل نگردیده اکنون جانم بلبم رسیده هم اکنون نیز هرچه فرمان شما باشد انجام می دهد فرمان شما چیست بازگردد تا زنده باشم تو را ببینم یا اینکه نه جانم برآید و دیدار به قیامت باشد؟
کس بدور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
در دوران چشم توکسی جان سالم بدرنبرد. یعنی هیچکس نبود که آن چشمان مست را دیده باشد و مست نشده باشد وزهد از دست نداده باشد پس بهتر است که نسبت بچشمان مست شما اظهار مستوری نکنند یا بعبارت دیگر زهد نورزند که اثر نخواهد بخشید.
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زانکه زد بر دیده آبی روی رخشان شما
چون صورت زیبا و درخشان تو را دیدم از شوق اشکم روان شد(در اینجا مگر یعنی همانا) همانا بخت بخواب رفته من هم از خواب غفلت بیدار خواهد شد. در این بیت شاعر ضرب المثل بخت بخواب رفته که برای آدم بدبخت و وقتی بخت بیدار شود برای آدم خوشبخت را بکار می برد و اینکه کسی که بخواب رفته و میخواهند بیدارشود باکمی آب که بصورتش می پاشند(در اینجا اشک شوق بمنزله همان آب است) تا بیدار می شود را بسیار زیبا به تصویر کشیده است.
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته ای
بو که بوئی بشنویم از خاک بستان شما
یعنی رخ توگلی است که بوی خوش آن تمام بوستان تو را فرا گرفته است وقتی که باد می وزد دسته گلی از رخسارت را همراهش بفرست تا ماهم از بوی خوشی که تمام خاک بوستان تو را خوشبو کرده است بهره مندشویم. (بوئی بشنویم غلط مصطلح است که بجای بوئی ببوئیم بکارمی رود) این بیت نیزبیشتر می تواند عرفانی باشد تا عاشقانه چون بیت دیگری ازحافظ راتداعی می کند که کاملا عرفانی است: بوی خوش تو هرکس زباد صباشنید- از یار آشنا سخن آشنا شنید.
عمرتان باد و مراد ، ای ساقیان بزم جم
گرچه جام ما نشد پر می بدوران شما
این بیت مدح می باشد یعنی ای ساقیان بزم شاهی که مانندجمشیدجم است(منظور شاعرشاه یزد آن زمان می باشد) شما را عمر دراز باد و خوشبخت باشید اگر چه در دوران شما ما جامی ننوشیدیم (ظاهرا اشاره دارد به اینکه شاه به او صله ای نداده است)
دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید
زینهار ، ای دوستان ، جان من و جان شما
ای دوستان دل من بی تابی می کند برای رسیدن به دلدار و جانم درخطر است جان من را جان خودتان بدانید و دلدارم را در این مورد آگاه سازید ( زینهار شبه جمله برای تاکید است. و حرف واو را در این بیت استاد خطیب رهبر حرف اضافه مفید به معادله نامیده است)
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما ، زلف پریشان شما؟
در این بیت خطاب به معشوق می گوید: ای معشوق من چه زمانی این اتفاق خواهد افتاد که دل آسوده به عشق ما با زلف پریشان شما همراز و همداستان بشود؟
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندرین ره کشته بسیارند قربان شما
دراین بیت شاعر آرایه اغراق بکار برده است و در صنعت اغراق گوئی از فردوسی مشهور نیز پیشی گرفته است یعنی: ای یار زمانی که از اینجا عبور می کنی دامنت را کمی بالا بگیر چون افرادی که از عشق تو کشته شده اند آنقدر زیادند که خونشان تمام اینجاها ریخته شده است و دامنت خونی می شود.
می کند حافظ دعائی بشنو آمینی بگو
« روزی ما باد لعل شکر افشان شما »
شاعر در این بیت خود را شخصیت ثانی قرارداده بدلدار خودمی گوید: در درخواست این دعا توهم آمین بگو (خدالب مانند لعل تو که هنگام سخن گفتن گوئی شکر می افشاند را روزی ما بگرداند) سه بیت آخر مدح است که فقط به ذکر خود ابیات می پردازم.
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده ی شاه شمائیم و ثنا خوان شما
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
غلامعلی(امیر)صالحی
بیت طنز زیر از نوع طنز بذله گوئی حافظ عزیز است از بیت زیر و تعدادی از اشعار دیگرش که کم هم نیست چنین استنباط می شود که او شاعری زیرک و رند و طنز پرداز بوده است. در این بیت با زبان بذله گوئی خطاب به زاهدان ریائی زمان خود می گوید:ای شیخ نما که تظاهر به ایمان حقیقی داشتن می کنی اما نداری و نان حلال خودت را دائم به رخ ما می کشی و می گوئی شما شراب می نوشید(گویا حافظ از ملامتیان بشمار می آمده و آنها کسانی بودند که تظاهربه گناه می کردند مثلا تظاهر به شرابخواری می کردند اما مومن حقیقی بودند و شراب نمی خوردند حالا چرا در توضیح بیت تخلص غزل5آمده است) من از این می ترسم که روز قیامت همین آب حرام ما مقبول باریتعالی شود و نان حلال تو تو را به بهشت نبرد.
ترسم که صرفه ای نبردروزبازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما
چهارشنبه دوم فروردین 1391
غلامعلی(امیر)صالحی
ساقی بنور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما
معنی ظاهری بیت یعنی:ای ساقی درجام باده بریز و بوسیله باده جام ما را نورانی کن و ای مطرب بنواز و در اشعارت بگو که جهان بکام ما شد و بگو ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم وبگو هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شدبه عشق.امااز نظر معنی عارفانه باید عرض کنم سه بیت اول این غزل که به هم مربوطندیک دنیا معنی داردکه نمی دانم ازکجا شروع کنم؟ برای یادگرفتن معنی عرفانی واژه های باده- می- پیاله لازم است برگردیم به مفهوم خود واژه عرفان یا معرفت که تفاوتش باواژه علم مثل تفاوتش با حکمت است که درغزل قبل به آن اشاره کردم وبطورخلاصه باید عرض کنم تفاوت علم وعرفان عبارت است از:ممکن است بوسیله علم ظلم شوداماباعرفان نه.عالم ممکن است بدون عمل باشد اما عالم وقتی عامل شدعارف است. معرفت باعث زیاد شدن محبت وبوجودآمدن عشق می شود که عرفا وعشاق برای بیان عشق واژه های پیاله – می – باده را بکار می گیرند.
ما درپیاله عکس رخ یاردیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
یک نکته بایدعرض کنم برای به نثرنوشتن ومعنی کردن اشعارحافظ عزیز دراکثر اشعارش ابتدای جمله معنی بیت از مصرع دوم شروع می شود در این بیت نیز یعنی ای کسی که از لذت شراب نوشیدن ما بی خبری تونمی دانی که ما هنگام نوشیدن شراب درجام شراب عکس یارخود را می بینیم و یک نکته دیگر عرض کنم دربسیاری از اشعار حافظ هر وقت سخن از پیاله یا جام یا ساغرمی گوید منظورش این طاق آسمان است که بشکل جام وارونه می باشد مانند: مصرع سوم از این رباعی حافظ (لب باز مگیریک زمان از لب جام = تا بستانی کام جهان از لب جام – درجام جهان چو تلخ و شیرین به هم است = این از لب یار خواه و آن از لب جام) ودرابیاتی مانند: خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد = گربرگ عیش می طلبی ترک خواب کن + چوآفتاب می ازمشرق پیاله برآمد = زباغ عارض ساقی هزارلاله برآید.. بنظرمن درهمین بیت نیزمنظور شاعراز پیاله همان قوس فلکی دنیاست که معنی بیت یعنی: ای انسانهائی که ازلذت مستی مداوم ما بی خبرید بدانید که مستی مشاهده تجلی یار ازلی و ابدی ما است که ما دراین پیاله واژگون دنیا می بینیم وسرمست می شویم(عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازوست.سعدی یا به هر جا بنگرم کوه و در و دشت=نشان از قامت رعنای تو بینم.باباطاهر)
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبعشق-ثبت است برجریده عالم دوام ما
یعنی اگرعالم را یک دفتر فرض کنیم پابرجائی همیشگی ما در آن ثبت و محرز شده است چون هرکس دلش به عشق معبودابدی زنده شود هرگزنمی میرد.حافظ به انسانها می گوید: هیچ چیز لذتبخش تر ازعشق نیست آنهم از نوع بهترینش که همانا عشق خداست. ای انسانها اگر عشق خدا را داشتید زنده اید حتی اگربمیرید درغیر اینصورت مرده اید حتی اگر ظاهرا زنده اید واین موضوع را دربیت دیگرچنین بیان نموده است:(هرآنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق=براو نمرده بفتوای من نمازکنید)
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید بجلوه سرو صنوبر خرام ما
وقتی که یار خوش سیمای بلند بالای ما خودش را نشان می دهد وباآن زیبائی که دلهارامی فریبدبه آرامی راه می رودقشنگی وکرشمه دیگرزیبارویان چندان ارزشی ندارد. این بیت دردو مورد اشعار عاشقانه و اشعار عارفانه می تواند معنی بدهد. از نظر معنای عرفانی یعنی اگر ما به لذت زیبائی های جلوه جانان توجه داشته باشیم زیبائی های نفسانی نسبت به آن چندان ارزشی ندارد( اگر لذت ترک لذت بدانی = دگر لذت نفس لذت نخوانی _سعدی)
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
عرفاباد راپیک پیام رسان عشاق می دانندکه ازطرف جانان می آید(بوی خوش تو هرکس ز بادصبا شنید=از یار آشنا سخن آشنا شنید_حافظ) دراین بیت هم می گوید: ای باد وقتی ازگلستان یاران گذر می کنی سلام ما را به جانان برسان(شاید منظورش گلشن احباب بهشت باشد) و پیام ما را برسان:(که منظورش از پیام معنی بیت بعدی است.یعنی این بیت با بیت بعد موقوف المعانی است)
گو نام ما زیاد بعمدا چه می بری خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما
بگو چرا به عمد نامی از ما نمی بری و از ما یاد نمی کنی؟ چون ما خود بخود از این دنیا می رویم و این خواهدشدکه نه نامی و نه یادی از ما دراین دنیای فانی نباشد.
مستی بچشم شاهددلبندماخوشست-زانرو سپرده اندبمستی زمام ما
مست شدن فقط برای چشم یار ما لذ تبخش است و بس و برای همین است که برما اختیار داده انداین چنین مست شویم.این بیت نیزمی تواند معانی دوگانه عاشقانه و عارفانه را داشته باشد.درمعنای عرفانی یعنی مست شدن برای دیدن جلوه جانان فقط لذت حقیقی را دارد نه هیچ چیزدیگر وبرای همین است که از روز ازل سرنوشت ما چنین تعین شده است که دراین دنیا به عشق معبود ابدی همیشه مست شویم.
ترسم که صرفه ای نبرد روزبازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما
این بیت یکی از ابیات طنز حافظ شیرین سخن می باشد که توضیحش در یکی از شمارش های طنز خواهد آمد اما معنی آن یعنی از آن می ترسم که شیخ نمائی که نان حلالش را به رخ ما می کشد و ما را شرابخوار گناهکار قلمداد می کند روز قیامت صرفه ای نبرد و به بهشت نرسد(درتوضیح بیت تخلص غزل5توضیح دادم که گویند حافظ از ملامتیان بوده و تظاهر به باده نوشی می کرده نه اینکه شرابخوار بوده است.چرا؟ در آن غزل توضیح مفصلش آمده است.)
حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان-باشدکه مرغ وصل کندقصد دام ما
دراین بیت حافظ به خودش می گوید:به عشق جانان دانه اشکی بریز و حال معنوی پیداکن آن حال معنوی که ازشوق وعشق معبودسرمست شوی و اشک ازچشمانت سرازیر گردد. شاید مقبول افتد و به وصال یار برسی.
================================================
سرکارخانم سیمین بانو مدیرمحترم وب واگویه ها در نظر۱۷/۱/۹۱مرقوم نمودند:
با درود فراوان حضور شما انسان اندیشمند و توانا و تبریک برای نوروز ...که امید دارم هر روزتان "نو"باشد.توام با شادی...
این بار از زبان گوته که ترجمه ی دیوان حافظ را(ازهامر)خوانده و به تقلید از آن دیوان شرقی-غربی را سروده است می نویسم...گوته در بخش هایی از این کتاب که آنرا حافظ نامه نامیده چنین می گوید:
"این که تو نمی توانی پایانی داشته باشی نشانه ی بزرگی تست
و اینکه تو هیچگاه آغاز نمی کنی تقدیر توست.
شعر تو همچون آسمان گردنده است.
آغاز و پایان تو همیشه یکی است و آنچه واسطه ی این دو است.همان است که از ازل بوده و تا ابد نیز خواهد بود.
تو چشمه ی شادی و نشاطی...
اگر همه ی جهان فرو برود و نیست شود،حافظ! با تو،تنها با تو، هم چشمی خواهم کرد.
بگذار ما در رنج و زحمت انباز باشیم.
و بخواه که افتخار من و زندگانی من نیز همین باشد که چون تو باشم.
امید براین است که گفتار تو را ان گاه که جانت به تجلی می آید و نظام درونی جهان آشکار می گردد شنید و نوشید..."
در پایان حافظ در تزکیه چنین می گوید
به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
مانا باشید و شاد استاد...
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
---------------------------
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
(حافظ)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
آپ ۱۳/۵/۹۰باعنوان:
توضیح اولین غزل
الا یا ایهاالساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بیت اول این غزل که هم ملمع است و هم تلمیح یعنی:ای ساقی جامهای
شراب را بچرخان و بنوشان که عشق اول آسان بنظر آمد اما بعد مشکلات
زیادی به همراه داشت.حافظ هرکس که در انسان مستی عشق خدا را
بوجود آورد ، ساقی می داند و او در اشعارش از پیمان عشق و وفای بین
خداوند تبارک وتعالی و انسان در ابتدای خلقت بسیار یاد می کند از جمله
در این بیت اول « که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست » و به ساقی
راز این دنیا جزاین نیست که انسان خدا را بشناسد و عاشقش بشود و به
هرچه زیبایی هست عشق بورزد چه اینها جلوه ای است ازآن زیبای مطلق
« می بده تا دهمت آگهی ازسرقضا
که بروی که شدم عاشق وازبوی که مست »
و می گوید چون من یک جرعه ی می عشق از دست ساقی ازل ابتدای
خلقت نوشیده ام تا ابد مست عشق خدایم.:
« سر زمستی بر نگیرد تا بصبح روز حشر
هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد ازجام دوست »
در این اولین بیت غزل می گوید:عشق خدا خیلی دلنشین است در ابتدای
امر ساده و بدون مشکل بنظر می آمد اما بدبختانه هوا و هوس حضرت
آدم و حوا کار را مشکل کرد«پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت» و با
خوردن گندم به این دنیا تبعید شدند. و می گوید:من در کنار فرشتگان در
بهشت برین جای داشته ام این جد اولم حضرت آدم بود که با اشتباه
خودش مرا به این دنیا آورد.
« من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد درین دیر خراب آبادم »
و اکنون نیز هوا و هوس دنیا در ما انسانها مانع عشق ورزی به معبود
است و مشکلاتی نه چندان کم در راه عشق و وفای به عهد معشوق بوجود
می آورد. بنابراین ای انسان اگر می خواهی لذت عشق را از دست ندهی
یادت باشد که دنیا برایت مشکلات بوجود می آورد و به همین خاطر است
که در آخرین مصرع غزل همین حرف را تکرار نموده و می گوید: هر
کس میخواهد به معشوق ومحبوبی که دوستش دارد برسد باید دنیا واسباب
دنیا را از خود دور کند(متی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها).....
شنبه ششم اسفند 1390
غلامعلی(امیر)صالحی
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما
دیشب پیر ما از مسجد حرکت کرد و بطرف میخانه آمد.ای دوستان همراه بعد از این تکلیف ماچیست؟سه بیت اول این غزل و در غزل:بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت بیت: گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن – شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمارداشت. بنظر بعضی از مفسرین ازجمله آقای محمد سودی تلمیح است بداستان شیخ صنعان که درکتاب منطق الطیر شیخ عطار آمده است. درمورد یاران طریقت که دراین بیت آمده باید عرض کنم در عرفان و تصوف سالک شریعت را انجام می دهد طریقت را هم می پیماید و به حقیقت می رسد البته خواجه عبدالله انصاری گوید: شریعت را تن شمر، طریقت را دل و حقیقت را جان.
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه ی خمار دارد پیر ما
مریدی گفت:ما چگونه بسوی قبله روی آوریم وقتی پیرما روبه خانه ی شراب فروش دارد؟ با توجه به تلمیح داستان شیخ صنعان، بیت اشاره دارد به رفتن شیخ صنعان از مکه به روم (خلاصه داستان شیخ صنعان را در توضیح بیت سوم می نویسم) در ضمن این بیت دوم اشاره دارد به مقامی از مقامات معنوی که در کتاب منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری آمده است بنام تبتل(مفتوح ت اول و تشدید ت دوم)یعنی انقطاع منظور از انقطاع یعنی فقط روی کردن به الله و روی گرداندن از ما سوی الله در این بیت می گوید: پیر ما رو به خمار یا ساقی یا باصطلاح عرفانی رو به گوینده دم مسیحائی که روح را از علائق جسمانی باز دارد کرده است. پیر ما بسوی حق رو کرده است ما مریدان چرا از حق دور باشیم؟ حافظ در بیتی دیگر نیز به این معنی اشاره نموده است: دامن دوست بدست آر و زدشمن بگسل – مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان.
در خرابات طریقت ما بهم منزل شویم
کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما
این بیت دارای آرایه تلمیح است یعنی: تقدیرمان این بود در عهد ازل موقع خلقت حضرت آدم(اشاره به آیه 172سوره اعراف) همه ی ما با هم با معبود عزیزمان یعنی پروردگار مهربان عهد ببندیم و برای وفاداری به این پیمان باید از خرابات طریقت که همانا خراب نمودن هواهای نفسانی است هم منزل شویم. گفتیم سه بیت اول این غزل دارای آرایه تلمیح است چون اشاره دارد به داستان شیخ صنعان خلاصه داستان شیخ صنعان در منطق الطیر شیخ عطار نیشابوری ازاینقرارست: گویند شیخ صنعان اطراف خانه کعبه مراد چند صد مرید بوده است که مریدان برای او احترام خاصی قائل بوده اند شبی خواب می بیند که در بلاد روم بتی را سجده می کند وقتی بیدار می شود می فهمد در آینده نزدیک با امتحان سختی مواجه خواهد شد اتفاقا بعد از مدت کمی که بهمراه تعدادی از مریدانش در شهری از دیار روم وارد دیری می شود، در آنجا دختری را می بیند که سخت شیفته او می گردد. عشق او به این دختر بجائی می رسد که دست از مسلمانی کشیده ومسیحی می شود ومثل آنها زنارمی بندد(کمربندی بوده که برای بازشناختن از ادیان دیگر آنها می بسته اند) مریدان شیخ هرچه سعی می کنند او را از این کار بازدارند نتیجه نمی گیرند درآخراو را رها کرده بازمی گردند وقتی به مکه می رسند یکی ازمریدان که با آنها نرفته بوداحوال شیخ رامی پرسد وقتی شرح حال شیخ رابرایش می گویند ناراحت می شود اما مریدانی که همراه شیخ بودند واو را رها کردند راسرزنش می کند که چرا او رها کرده وبازگشته اند.این شخص پیامبراکرم(ص) را درخواب می بیند که بشارت پیروزی شیخ را درامتحانش به وی می دهد این مرید با تعداد دیگری ازمریدان شیخ عازم روم می شوند اما هنوزبه آنجا نرسیده بودند که می بینند شیخ زناررا بازکرده وبا مفتخر به مسلمانی در حال بازگشتن بطرف مکه است. بعد از مراجعت او دختری که عاشقش شده بود متحول می گردد بدنبال شیخ می آید و به دست شیخ مسلمان می شود وجان شیرینش را برسرایمان خویش به جان آفرین تسلیم می نماید.
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
اگرعقل می دانست ما که اسیرعشق یاریم چه حال خوشی داریم تمام عاقلان دنیا هم دیوانه وار خود را به این اسارت عشق می رساندند و مثل ما اسیر عشق یار می شدند.
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
چهره ی زیبای تو علامت و نشانه ای از لطف را بر ما کشف کرد و آشکار نمود و از آن زمان بجز زیبائی و لطف و خوبی در گفتار ما نیست. در مباحث عرفانی برای تعریف حکمت بیش از بیست تعریف آمده است در یکی از آن تعاریف آمده است: حکیم کسی است که عامل به علم باشد و نیز برای رسیدن به مقام حکمت باید دارای سلم نفس و قلب سلیم باشد و کسی که قلب سلیم دارد هرچه از یار به او رسد را زیبائی و نیکی می بیند و جز نیکی انجام نمی دهد و این بیت به این مباحث اشاره دارد.
با دل سنگینت آیا هیچ در گیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه ی شبگیر ما
آیا شود که این آه آتشین و سوز سینه ی ما که تمام شب را فرا گرفته است در دل مانند سنگ تو اثر بخشد؟
تیر آه ما زگردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
در این بیت آخر حافظ بخود رو کرده می گوید ای حافظ خاموش باش تیر آه سینه ی ما از فلک هم بالاتر می رود و با مخاطب دادن یار سنگین دل که در بیت قبل مورد خطابش بود ( مثل مشهور: به در می گم دیوار تو گوش کن.)می گوید بجان خودت رحم کن و از تیر آه ما بپرهیز که ازتیرآه سینه ی ما در امان نخواهی بود.
================================================
سرکار خانم سیمین بانو مدیر محترم وبلاگ واگویه ها در نظر۱۰/۱۲/۹۰مرقوم داشتند:
با درود فراوان بر شما و قلمتان که نکته های ظریفی را عنوان می کنید.
همیشه از داستان شیخ صنعان در وادی عقل و عشق در عجب بودم که هر کجا که عشق خیمه می زندعقل خود را می بازد.
معشوقه چون نقاب ز رخ در نمی کشد
هر یک حکایتی به تصور چرا کنند
اما این دلبران هیچ یک،نمی توانند حافظ را جاودانه راه نشین کوی خویش گردانند و حافظ آزادتر از نسیم در هر کویی یکشبه مهمان است .او در عشق ورزی نیز رند بوده است.نه به رندی عارفان که در حد عرفان است و تشنه لب،بدین معنی که آنان پس از گذشتن از نخستین دو قسم عشق در عشق به خدا جاودانه فنا می شوند...
حافظ تاثیرات عشق را به آتش تشبیه می کند و دوست نداشته از هیچ نظر به دیگران همانند باشد.در همان جال که رندی می ورزید برخی از مقتضیات سرشتی خویش را نیز خشنود می کرد.زیرا این مقتضیات از لوازم زنده بودن هستند و زنده بودن شرط زندگانی است.و معتقد بود که جز عشق فریاد رسی نیست حتی برای کسی که قران را در چهارده روایت از بر بخواند باز هم نمی تواند مقصود زندگانی خود را در یابد مگر این که عشق به فریاد او رسد.
رندی و عشق برای او آغاز جاویدی است.
هرگز نمیرد ان که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
مانا باشید استاد.
شنبه هشتم بهمن 1390
غلامعلی(امیر)صالحی
رونق عهد شبابست دگر بستان را
می رسد مژده ی گل بلبل خوش الحان را
بیت اول و دوم این غزل وصف بهاراست و مقدمه ی ابیات عرفانی و بجز بیت 6 و 7که هم عرفانی وهم پند و اندرزاست همه ی ابیات عرفانی می باشند.معنی بیت یعنی زیبائی زمان جوانی باغ و بوستان فرا رسید و اول بهار شد و این خبر خوش به بلبلان خوش آواز رسید که به وصال گل نائل می شوند.
ای صبا گر بجوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
ای باد صبا اگر به گل و ریحان که جوانان چمن هستند برخورد نمودی سلام و دعای ما را به آنان برسان.
گرچنین جلوه کند مغبچه ی باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
اگر زیباروی باده فروش این چنین دلربائی کند من با شوق و با رضایت قلب حاضرم با مژگانم در میخانه ی معرفت را جارو نمایم.(مغ یعنی زردشتی مغبچه اینجا یعنی زیباروی باده فروش یعنی ساقی زیباروی در اصطلاحات عرفانی ساقی یعنی گوینده دم مسیحائی باده یعنی فیضی که از نشئه ی ملکوت رسد میخانه یعنی عالم لاهوت می توان گفت معنی بیت یعنی اگر ساقی زیباروی با چنین دم مسیحائی از فیوضات نشئه ی ملکوت جلوه کند من از صمیم قلب با مژگانم درب عالم لاهوت را جارو می کنم)
یار مردان خدا باش که درکشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخردطوفان را
همراه و مونس مردان خدا باش که در کشتی حضرت نوح یک مرد خاکی و فروتنی (حضرت نوح پیامبر) هست که بدلیل داشتن ایمان قوی از طوفان سهمناک به اندازه قطره آبی ترس ندارد.
برو از خانه گردون بدر و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
همانطور که در اول غزل گفتم این دوبیت از ابیات پند و عرفان می باشد. ای انسان از این دنیا خواهی بیرون بیا و امید کامجوئی نداشته باش برای اینکه این دنیای بخیل و پست در آخر بناکامی مهمان خود را می کشد.
هرکه را خوابگه آخر،مشتی خاکست
گو چه حاجت که بافلاک کشی ایوان را
واژآرائی حروف ک،گ،خ به این بیت زیبائی خاصی بخشیده است. با توجه به اشاره بیت قبل به حضرت نوح(ع) یعنی وقتی منزل همه ی ما در آخر قبر است بچه دلیل عمرت را صرف ساختن ویلا و کاخ سر بفلک کشیده می نمائی داشتن یک منزل معمولی مثل حضرت نوح(ع) هم کافی است.
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آنست که بدرود کنی زندان را
این بیت ضمن اینکه تلمیح است با چهار آرایه استعاره هم مزین شده است که در نتیجه یک معنی بسیار زیبای عرفانی به این بیت بخشیده اند. گفتم استعاره مثل تشبیه است با این تفاوت که تشبیه هم مشبه دارد هم مشبه به اما دراستعاره یکی ازاین دو حذف می شود. ماه کنعانی من باستعاره یعنی حضرت یوسف (ع) و در اینجا باز باستعاره یعنی جان شاعر ، مسند مصر یعنی تخت فرمانروائی به استعاره یعنی عالم معنی ، زندان باستعاره یعنی قفس تن انسان که جان در آنست. بنا بر اینها معنی بیت یعنی: ای جان شیرین من وقت آنست که ازاین زندان تن بدرآیی و برتخت فرمان روائی عالم معنی بنشینی. دراین بیت می بینیم که می گوید مرگ(یعنی مرگ به اراده خداوند نه خود کشی چون خودکشی باعث جهنمی شدن انسان می شود)عارف نه تنها غم انگیز و همراه با اضطراب نیست بلکه با عشق و شوق است و آن را رهائی از زندان تن و به فرماندهی رسیدن درعالم معنی می داند. حافظ درسراسر یک غزل نیز به همین موضوع پرداخته است. خرم آنروز کزین منزل ویران بروم – راحت جان طلبم وز پی جانان بروم...
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
یعنی ای حافظ باده بنوش ، رندی کن و خوش باش اما مانند بعضی اشخاص دیگری که قرآن را وسیله حیله و تزویر خود قرار می دهند مباش چون که بدترین گناه است. حتی اگر با مفهوم ظاهری کلمات می و رندی هم معنی شود باز هم یعنی ای انسان این گناهان گرچه بد است آن گناه بدترین است.
بیت زیر نیز از سروده های حافظ است که در چاپ علامه قزوینی- دکتر غنی نیست
نشوی واقف یک نکته ز اسرار وجود
تا نه سرگشته شوی دائره ی امکان را
یعنی برای دریافت سری از اسرار وجود تا بسیار سرگشته نشوی و در این باره فکر نکنی و بدنبال جواب سوالات بسیاری که برایت پیش می آید نباشی واقف و آگاه نخواهی شد. یکی از اصطلاحات عرفانی مفهوم وجود است که تفسیر زیاد دارد که به اختصار می نویسم:وجود بفارسی یعنی هستی برای فهمیدن این واژه باید معانی چند واژه دیگر را بدانیم. واجب الوجود که بفارسی می شود هستی بخش یعنی خدا . قدیم یعنی همیشه بوده حتی قبل از اینکه زمان بوجود آید هم بوده. حادث یعنی هر چیزی که زمانی نبوده بعد بوجود آمده. عدم یعنی نیستی. چیستی یعنی ذات و ماهیت. در باره هرچه هست و هرچه وجود دارد بجز خداوند می گوئیم همه موجود و حادثند که وجودشان به واجب الوجود یا هستی بخش بستگی دارد چون هستی بخش هست هستی هم هست اگر نبود هستی هم نبود یعنی تجلی خداوند در همه حال و دائمی است که اگر او تجلیش را از هرچه هست قطع کند آن هست عدم یا نیست می شود. یعنی واجب الوجود یا هستی بخش یا خداوند همیشه وجود داشته است همیشه بوده است حتی قبل از اینکه دنیا و زمان موجود شده باشد. خود اینها بوجود آمده توسط واجب الوجودند.هرموجودی تا زمانی که وجود دارد وجودش مرتبط به واجب الوجود است و به واجب الوجود بستگی دارد اگر این وابستگی هر موجود قطع شود آن موجود عدم یا نیست می شود همانطوری که بلاتشبیه اگر برق قطع شود نور لامپ نیست می شود یا حرارت بخاری برقی نیست می شود یا حرکت گردنده های برقی قطع می شود و ... عالم نیز تجلی خداست: به هرجا بنگرم کوه و در و دشت – نشان از قامت رعنای تو بینم. این دلائل فقط می تواند ما را به آنجائی برساند که بفهمیم کسی وجود دارد که وجود همه ی وجود ها به او بستگی دارد یعنی ما بفهمیم کسی هست و او خداوند هستی بخش است اما در باره چیستی و ذات خداوند توانائی دریافت علم وجود ما بحدی نیست که بتوانیم چیستی و ذات خداوند را بفهمیم همانطوری که یک ماشین دوتنی توانائی بردن بار ده تنی را ندارد یا سیم ضعیفی که برای عبور برق فاز ضعیف ساخته شده توانائی عبور دادن برق فاز قوی را ندارد و اگر از دستگاه ضعیف برای استفاده چیز قوی استفاده شود آن دستگاه خراب و معیوب می شود یا می سوزد انسان هم که توانائی علم و عقلش تا حدی را می تواند بفهمد و بیشتر از آنرا نمی تواند بفهمد و عمل کند اگر فکر و عقلش برای موضوعی که در توانائیش نیست بکار گرفته شود برایش اختلال بوجود می آید و همین توانائی عقل و فکرش را هم از دست می دهد پس چون گنجایش عقل و علم ما بحد درک چیستی خداوند نیست در باره اش هم نباید فکر کنیم. امام باقر(ع) فرموده است( در باره هستی خداوند باید بیندیشیم اما در باره چیستی او که توانش در ما نیست نباید.) اشاره حافظ در این بیت نیز به همین مباحث که در عرفان و فلسفه در باره وجود آمده است می باشد. در ضمن وجود انسان شامل جسم و جان است که ذات و ماهیت اصلی انسان همان جان است که جسم بعنوان وسیله ای در اختیار جان قرار می گیرد و بعد از انتزاع جان از جسم ، جسم مجدد به خاک تبدیل می شود و جان مسیر تکامل خود را در عالمین برزخ و قیامت کبری ادامه می دهد. مبحث روح را در ابیات دیگر حافظ انشاالله حتی الامکان توضیح می دهم.
==========================================================
سرکار خانم سیمین بانو مدیر محترم واگویه ها در نظر ۹/۱۱/۱۳۹۰مرقوم داشتند:
با سلام حضور گرانقدر شما ادیب فرزانه ...که شیوایی قلمتان به شوق و اندیشه وا می دارد مرا.قلمتان سبز و جودتان مانا
اصول اندیشه های حافظ،که در دیوان او بارها از آنها سخن رفته است،به کوتاه ترین صورت در دو بیت زیر بیان شده اند.
برو می نوش و رندی ورز و ترک رزق کن ای دل
از این بهتر عجب دارم طریقی گر بیاموزی.
"عاشق شو! ار نه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی"
اگر به این دو بیت که حاوی اصولی اند که حافظ در نتیجه ی یک عمر اندیشیدن ابداع کرده است دقیق شویم و به این پرسش ها اندیشه کنیم شراب یعنی چه؟رندی یعنی چه؟و...و چرا این کارها بهترین هستند.پاسخ خود را خواهیم یافت و در آستان عظمت اندیشه ی این بزرگترین نابغه ی شعر سر تعظیم فرود خواهیم آورد...
مقصود از می نوشی بیشتر جنبه ی تزکیه ی نفس و تقرب به حقیقت است
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن!
پس تقرب به بی خبری رهایی از شک و حیرت...تعظیم عشق،و بالاخره بر انداختن غم.ترک زرق کردن...پی بردن به معنای این فرمان آسان است،از آنجا که زرق و ریا زائیده ی ناتوانی معنوی است و ناتوانی معنوی مانع رسیدن جان انسان به عظمت انسانی خویش است،پس باید،زرق و ریا را ترک کرد و به سادگی ،پاکی و راستی کوشید.حافظ از مراحل عشق ورزیدن به تن زیبا و عشق ورزیدن به روان زیبا به مرحله ی عشق ورزیدن به ذات خدا رسیده و در این مرحله تا پایان زندگانی خویش پاییده است.
شاد باشید .
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
غلامعلی(امیر)صالحی
ساقیا برخیز و در ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را
ای ساقی بلند شو بیا و بده جام مستی بخش را و با این مستی بخشی غم گذشت ایام عمر را بخاک بسپار
ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکنم این دلق ازرق فام را
بدنبال بیت قبل شاعر ادامه می دهد ای ساقی بیا جام می را بدستم ده تا بنوشم و سرمست شوم و این خرقه کبودرنگ صوفیانه را از تن بیرون آورم. اصطلاحا عرفا به احوال گویند جام و اثری که روح را به عالم حقیقت و توحید متوجه کند را می و حالتی که انسان از شرک جدا و رو به حق نماید را مستی گویند و ساقی گوینده دم قدسی است که انسان را از علائق جسمانی پاک گرداند. بنابراین ازنظرعرفانی یعنی ای ساقی بیا احوال عرفان را با دم قدسی خود بما نشان ده و روح ما را به عالم حقیقت و توحید متوجه کن و حال ما را از ریا دور و بسوی حق متحول گردان.
گرچه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی خواهیم ننگ و نام را
اگرچه نخواستن شهرت نزد خردمندان بدنامی است اما ما ننگ را نمی خواهیم شهرت را هم نمی خواهیم.
باده در ده چند ازین باد غرور؟ خاک بر سر نفس نافرجام را
بیا مستی ببخش تا کی باد غرور و فریب در سر داشتن و خاک بر سر نفس بدعاقبت سرکش کن.
دود آه سینه ی نالان من سوخت این افسردگان خاک را
در این بیت حافظ روشن ضمیر خطاب به افرادی که در بیت دوم بنام دلق پوشان ازرق فام نام برده اینجا با افسردگان خاک نام می برد و منظورش زاهدان یا صوفیان ریائی ، خشک و ناخالص که معمولا مورد انتقاد حافظند می باشد.(در پاورقی شرح سودی نام افرادی که ظاهرا مورد نظر حافظ و همزمان حافظ بوده اند آورده شده است) و می گوید ناله سینه ی دردمند من در این مرده دلان اثر بخشید و دل آنها را سوخت.
محرم راز دل شیدای خود کس نمی بینم ز خاص و عام را
معنی ظاهری بیت یعنی بین افراد عام حتی افراد خاص خودم کسی نیست که با او درد دل کنم. اما معنی عرفانی این بیت توضیح زیاد دارد که سعی می کنم به اختصار بیان کنم.در اصطلاح عرفانی اصطلاحی است بنام غربت که خواجه عبدالله انصاری می گوید غربت سه نوع است یکی اینکه شخصی از بین آشنایان کوچ بربندد و بجائی رود که کسی را نشناسد و او را نشناسند نوع دوم زندگی فرد صالحی بین افراد فاسد یا فرد عالمی بین جهال یا دوست صدیقی بین قوم منافق را گویند اما نوع سوم که منظور حافظ در این شعر نیز به آن است غربت عارفی که حقایقی برای او کشف شده که کشف از طریق علم نبوده بلکه با عشق و دریافت درونی بدست آمده و کسی را نمی بیند که مثل خودش به این حال رسیده باشد حتی در افراد خاص که این کشف را برایش بیان کند و او هم درک کند بنابراین غریب است.می گویند این شعر(من کور خواب دیده و عالم تمام کر – من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش) از خود شخص شمس تبریزی است. که مصداق همین حالت می باشد. و از این حال که برای عرفا حاصل می شود آنان از خداوند کمک می طلبند حافظ می گوید(منم غریب دیار و توئی غریب نواز – دمی بحال غریب دیار خود پرداز. این بیت در چاپ قزوینی – غنی نیست).
با دلآرامی مرا خاطر خوشست کز دلم یکباره برد آرام را
دل من به دلآرامی خوش است که آرامش را از دل من برده است. در این بیت با بکاربردن دل ، آرام و دلآرام زیبائی خاصی به بیت بخشیده است.
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام را
هر کسی آن زیباروی بلند قد اندام سپید را ببیند دیگر به زیبائی بلند بالائی سرو التفات نورزد و نظر نخواهد کرد.
صبرکن حافظ بسختی روزوشب عاقبت روزی بیابی کام را
ای حافظ سختی روزها و شب های صبر نمودن را تحمل کن سرانجام روزی خوشبخت خواهی شد و به مرادت خواهی رسید.
=================================================
بهتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران
سرکار خانم سیمین بانو مدیر وبلاگ واگویه ها در نظر ۲۸/۱۰/۹۰مرقوم داشتند:
سلام به شما دوست بزرگوار و اهل قلم...چه زیبا غزل حضرت دوست را به تفسیر نشسته اید.دست مریزاد.
چه خوب که از زبان نیچه در باره حافظ سخن بگویم که کلام من قاصر است.
"...تنها بزرگترین افراد انسان می توانند از بر ترین لذات انسانی بهره ور شوند .زیرا در وجودشان نیروی آزادگی و آزادیخواهی ویژه ای نهفته است.حواس آنان در خانه ی جانشان ساکن است و جانشان هم خانه ی حواس آنان است،یعنی هر چه به حواس درک می شود در جان ایشان منعکس می گردد،و هر چه در جان پرتو می افکند بوسیله ی حواس ایشان درک می شود.در باره ی این یگانگی جان و حس حافظ را به یاد آورید..."
رندی ورزیدن برای حافظ لازم بوده است،زیرا او پس از شنیدن و باور کردن هر خبر در نتیجه ی ژرف نگری،به نادرستی یا شک پذیری آن پی می برده و ،از این رو،دچار حیرت می شده است،و از آنجا که حیرت با زندگانی سازگار نیست،ناچار برای بیرون آمدن از این حالت،رندی می ورزیده است...
چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت
از این سپس من و رندی و وضع بی خبری
مانا باشید.
شنبه هفدهم دی 1390
غلامعلی(امیر)صالحی
صوفی بیا که آینه صافیست جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را
ای صوفی بیا ببین که جام باده مانند آینه صاف است. بیا تا صفای می گلگون را تماشا کنی. ناگفته نماند جام در اصطلاح عرفا احوال عارفان را گویند. خطاب حافظ به صوفی همان خطاب به زاهد خشک است. کاربرد کلمه صوفی در زبان شعرای منتقد در قرن هشتم به این نحو است. اما در قرنهای قبل مثل زمان خواجه عبدالله انصاری یعنی قرنهای چهارم و پنجم چیزی بوده همانند کلمه رند که حافظ بکار می برد. حافظ خود را رند می داند و هر مومن واقعی را هم رند می داند حتی اگر ظاهری غیر مومن داشته باشد. و به کسانی که متظاهر به زاهدی و مومنی هستند اما باطن و اعمالشان مومن واقعی نیست حمله لفظی می نماید و در این بیت شاید تلویحا می خواهد بگوید حتی همان کسی که می می نوشد و ظاهر و باطنش یکی است بهتر است از کسی که نمی نوشد و تظاهر به زهد می کند اما زاهد واقعی نیست.
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
پرده در اصطلاح عرفا یعنی مانع بین عاشق و معشوق. پس این بیت یعنی: راز مانع بین عاشق و معشوق ابدی را از رندان مست شده ازمی معرفت عرفان بپرس که این حال خوش را حتی زاهدانی که به مقام عالی زهد رسیده اند ندارند.
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد بدستست دام را
عنقا یعنی سیمرغ معنی بیت یعنی دامی که برای شکارعنقا نشاندی را جمع کن که از آن شکار دست خالی بر خواهی گشت. آوردن این بیت بعد از آن بیت عرفانی شاید این معنی را بدهد که رسیدن بوصال معشوق بآسانی صورت نمی پذیرد. حافظ علاوه بر این بیت بیت دیگری با همین مضمون دارد که هردو می تواند ضرب المثل باشد آن بیت اینست: برو این دام بر مرغ دگر نه – که عنقا را بلند است آشیانه.
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
این بیت از ابیات پند و اندرز است یعنی در هنگام نوشیدن می دو پیاله بنوش و دست بردار چون همانطور که اگر مداوم بنوشی مست و لایعقل شوی و خماری بدی در پیش خواهی داشت(شب شراب نیرزد به بامداد خمار- سعدی) در بزم دنیا هم قانع باش و از کم و قلیلی آنچه داری آزرده مباش و به اینکه دنیا همیشه بکام تو باشد طمع مدار.
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
یعنی شاعر به دل خودش خطاب می کند و می گوید ای دل جوانی رفت و گلی از عیش نچیدی به کنایه یعنی عشقی نورزیدی حالا که پیر شدی آبرو و اعتبار خودت را از دست مده و عشق ورزی نکن اما در ترجمه استاد خطیب رهبر نوشته شده است در نسخه دیوان حافظ تألیف فرزاد پیرانه سر بکن آمده است که درست تر بنظر می آید چون حافظ بیتی دیگر دارد که این را ثابت می کند: کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر – حیف اوقات که یکسر ببطالت برود.
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه ی دارالسلام را
فرصت عیش و خوشی دنیا را غنیمت بشمار و هرچه می توانی استفاده بکن زیرا حضرت آدم وقتی دید نصیب و بهره ای از بهشت ندارد آنجا را ترک کرد.( بهشت = فروگذاشت - ترک کرد. دارالسلام = بهشت)
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
ای خواجه باز بین به ترحم غلام را
این بیت مدح است یعنی ای خواجه سزاوار است که ما در آستان تو خدمت کنیم تو نیز غلامت را ببین و به او ترحم کن.
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
حافظ مرید جام می معرفت است ای باد صبا برو و ارادت او را به جام می معرفت که بمانند پیر راهنما است برسان.
==========================================================
بهتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران
خانم سیمین بانو مدیر وبلاگ واگویه ها در نظر۱۸/۱۰/۹۰مرقوم داشتند:
با سلام و سپاس از شما که استادانه به تفسیر غزلیات حضرت دوست نشسته اید دیگر ما را چه جای نظر به اندیشه ی والایتان.
هرمان اثه در کتاب "اساس تاریخ ادبیات ایران"در باره ی حافظ چنین می نویسد:
نخستین کسی که غزل را از نظر صورت و معنی به کاملترین پایه رسانید شمس الدین محمد حافظ شیرازی است که بزرگترین غزلسرای همه ی زمان ها بوده است و خواهد بود.این شاعر تصاویر و تشبیهات صوفیان را به منظور آراستن نظریات و اندیشه های انسانی،غنیمت شمردن بر خور داری های محدود زندگانی و در دفاع از آزادگی و مبارزه با زیا و تظاهر به کار برده و برای رسانیدن جان انسان به بلند ترین مرتبه ی لیاقت خود کوشش کرده است.
در اشعار خیام و سنایی "رندی"مفهوم مقابل "زهد"شناسانده شده است.و از آنجا که لازمه ی زهد قید و تعصب است،پس،رند از قید و تعصب آزاد است و...
شراب در نظر حافظ،تنها واسطه ی تجلی عشق است.
طبیب عشق منم،باده خور!که این معجون
فراغت آرد و اندیشه ی خطا ببرد
ماندگار باشد قلمتان.

