برای چه آمده ایم ؟ حافظ می گوید من با ارائه این جهان بینی که انسانها آفریده شده اند که عشق به یار ازلی و ابدی بورزند و هدف در زندگی این باشد که به حسن بی نهایت دوست پی ببرند و بدان عاشق و سرمست شوند شعر می سرایم که خودم هم از این سود بهره مند شده ام و هزاران کس دیگر را هم بهره مند خواهم کرد :
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعدازین قارون کنم
ودر بیتی دیگر نیز همین معنی را بیان می دارد :
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
حافظ در باره عشق ورزیدن به یار ازلی و ابدی در این دنیا می گوید سعی و زحمت فراوان می خواهد تا انسان خودش را در این مسیر قرار دهد زیرا وابستگیهای این دنیا مانع این منظور خواهد شد اما ما باید هدف اصلی و مقدس که همان عشق ورزیدن به یار ابدی است را فراموش نکنیم و خودمان را در این مسیر قرار دهیم. او می گوید این عشق مانند دری است که در ته دریای سختیها نهفته است که می بایست تحمل این دشواریها را نمود و آن را بدست آورد که هر کسی هم موفق به کسب آن نخواهد شد حافظ شکست نفسی می کند و می گوید من هم بدنبالش هستم نمی دانم نصیبم می شود یا نه :
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم
او می گوید نشانه اصلی انسانهای مومن حقیقی عاشق خدا بودن است که در بیتی ضمن اظهار این مطلب از مشایخ زمان خود گله می کند که این نشانه را ندارند :
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
او در بیتی که بین یک غزل مداحی است تلمیحی دارد به آیه مبارکه قرآن(الست بربکم)بطوری که این یک بیت را با معنی مستقل عرفانی نیز می توان تفسیر کرد حافظ می گوید در زمان الست عشق ما به خدای مهربان شروع شد و مسیر اصلی زندگانیمان تا پایان نیز بر مبنای همین عشق است :
عهد الست من همه با مهر شاه بود
و ز شاهراه عمر بدین عهد بگذریم.