غزل(۸)                                                                                                

                                                                                                 غلامعلی(امیر)صالحی

           ساقیا برخیز و در ده جام را          خاک بر سر کن غم ایام را

ای ساقی بلند شو بیا و بده جام مستی بخش را و با این مستی بخشی غم گذشت ایام عمر را بخاک بسپار

          ساغر می بر کفم نه تا ز بر          برکنم این دلق ازرق فام را

بدنبال بیت قبل شاعر ادامه می دهد ای ساقی بیا جام می را بدستم ده تا بنوشم و سرمست شوم و این خرقه کبودرنگ صوفیانه را از تن بیرون آورم. اصطلاحا عرفا به احوال گویند جام و اثری که روح را به عالم حقیقت و توحید متوجه کند را می و حالتی که انسان از شرک جدا و رو به حق نماید را مستی گویند و ساقی گوینده دم قدسی است که انسان را از علائق جسمانی پاک گرداند. بنابراین ازنظرعرفانی یعنی ای ساقی بیا احوال عرفان را با دم قدسی خود بما نشان ده و روح ما را به عالم حقیقت و توحید متوجه کن و حال ما را از ریا دور و بسوی حق متحول گردان.

          گرچه بدنامیست نزد عاقلان          ما نمی خواهیم ننگ و نام را

اگرچه نخواستن شهرت نزد خردمندان بدنامی است اما ما ننگ را نمی خواهیم شهرت را هم نمی خواهیم.

          باده در ده چند ازین باد غرور؟          خاک بر سر نفس نافرجام را

بیا مستی ببخش تا کی باد غرور و فریب در سر داشتن و خاک بر سر نفس بدعاقبت سرکش کن.

          دود آه سینه ی نالان من          سوخت این افسردگان خاک را

در این بیت حافظ روشن ضمیر خطاب به افرادی که در بیت دوم بنام دلق پوشان ازرق فام نام برده اینجا با افسردگان خاک نام می برد و منظورش زاهدان یا صوفیان ریائی ، خشک و ناخالص که معمولا مورد انتقاد حافظند می باشد.(در پاورقی شرح سودی نام افرادی که ظاهرا مورد نظر حافظ و همزمان حافظ بوده اند آورده شده است) و می گوید ناله  سینه ی دردمند من در این مرده دلان اثر بخشید و دل آنها را سوخت.

          محرم راز دل شیدای خود          کس نمی بینم ز خاص و عام را

معنی ظاهری بیت یعنی بین افراد عام حتی افراد خاص خودم کسی نیست که با او درد دل کنم. اما معنی عرفانی این بیت توضیح زیاد دارد که سعی می کنم به اختصار بیان کنم.در اصطلاح عرفانی اصطلاحی است بنام غربت که خواجه عبدالله انصاری می گوید غربت سه نوع است یکی اینکه شخصی از بین آشنایان کوچ بربندد و بجائی رود که کسی را نشناسد و او را نشناسند نوع دوم زندگی فرد صالحی بین افراد فاسد یا فرد عالمی بین جهال یا دوست صدیقی بین قوم منافق را گویند اما نوع سوم که منظور حافظ در این شعر نیز به آن است غربت عارفی که حقایقی برای او کشف شده که کشف از طریق علم نبوده بلکه با عشق و دریافت درونی بدست آمده و کسی را نمی بیند که مثل خودش به این حال رسیده باشد حتی در افراد خاص که این کشف را برایش بیان کند و او هم درک کند بنابراین غریب است.می گویند این شعر(من کور خواب دیده و عالم تمام کر – من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش) از خود شخص شمس تبریزی است. که مصداق همین حالت می باشد. و از این حال که برای عرفا حاصل می شود آنان از خداوند کمک می طلبند حافظ می گوید(منم غریب دیار و توئی غریب نواز – دمی بحال غریب دیار خود پرداز. این بیت در چاپ قزوینی – غنی نیست).

          با دلآرامی مرا خاطر خوشست          کز دلم یکباره برد آرام را

دل من به دلآرامی خوش است که آرامش را از دل من برده است. در این بیت با بکاربردن دل ، آرام و دلآرام زیبائی خاصی به بیت بخشیده است.

       ننگرد دیگر به سرو اندر چمن        هر که دید آن سرو سیم اندام را

هر کسی آن زیباروی بلند قد اندام سپید را ببیند دیگر به زیبائی بلند بالائی سرو التفات نورزد و نظر نخواهد کرد.

          صبرکن حافظ بسختی روزوشب          عاقبت روزی بیابی کام را

ای حافظ سختی روزها و شب های صبر نمودن را تحمل کن سرانجام روزی خوشبخت خواهی شد و به مرادت خواهی رسید.

=================================================

          بهتر آن باشد که سر دلبران        گفته آید در حدیث دیگران

سرکار خانم سیمین بانو مدیر وبلاگ واگویه ها در نظر ۲۸/۱۰/۹۰مرقوم داشتند:

سلام به شما دوست بزرگوار و اهل قلم...چه زیبا غزل حضرت دوست را به تفسیر نشسته اید.دست مریزاد.
چه خوب که از زبان نیچه در باره حافظ سخن بگویم که کلام من قاصر است.
"...تنها بزرگترین افراد انسان می توانند از بر ترین لذات انسانی بهره ور شوند .زیرا در وجودشان نیروی آزادگی و آزادیخواهی ویژه ای نهفته است.حواس آنان در خانه ی جانشان ساکن است و جانشان هم خانه ی حواس آنان است،یعنی هر چه به حواس درک می شود در جان ایشان منعکس می گردد،و هر چه در جان پرتو می افکند بوسیله ی حواس ایشان درک می شود.در باره ی این یگانگی جان و حس حافظ را به یاد آورید..."
رندی ورزیدن برای حافظ لازم بوده است،زیرا او پس از شنیدن و باور کردن هر خبر در نتیجه ی ژرف نگری،به نادرستی یا شک پذیری آن پی می برده و ،از این رو،دچار حیرت می شده است،و از آنجا که حیرت با زندگانی سازگار نیست،ناچار برای بیرون آمدن از این حالت،رندی می ورزیده است...
چو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشت
از این سپس من و رندی و وضع بی خبری
مانا باشید.